صبح زود همین که از خانه میرفت بیرون گفت:
مسابقه میدهیم از الان تا شب...

در همین وقت چشمش به دختری خورد که از سر کوچه می آمد...

نگاهش را کج کرد و به شیطان گفت:
فعلا یک هیچ به نفع من...