مَـهـدی جـان !

گاهـی به آسمـان نگاه میکنـم !

به ابـرهایِ سرگـردان و پاهـایِ خستـه اَم !

اشـک هایم بـر رویِ لبخنـدم می لغـزنـد !

..................................................



آقا ...

وقتـی مـی رســی !

رُفتِگــر جـارویــم كـرده اســت !

بـرگ‌هـا وقــتِ ریختـن مُنتَظِــر نمـی مـاننـد . .