روایتــی شنیده نشــده از حــال شهیــد آوینی شب قبل از شهادتش:

" نیمــه شب بـــود. خــواب نــداشت. مدام بلنـــد می شد


دو رکـعت نمــاز می خـوانــد و راه می افتــاد معراج.

چنــد شهیــد در معــراجی کـه در آن قــرارگاه داشتیم آورده بودند.

دور اینها می چرخیــد و گــریه می کــرد. دوباره برمی گشت

نماز می خواند و مــدام استغفار می کــرد. چشم از آسمــان

بر نمی داشت! حالــش بــد جــور دگرگون شده بود. حرکــاتش

مثــل حرکــات آدم عــادی نبود. با خــودم گفتم: خدایا!

این چش شــده امشب؟ نکنه . . .

صبح برای تهیه ی گزارش راه افتادند منطقه.

حدودن 12 ـ 13 نفری می شدند. به علت اینکه منطقه رملی بود،

4 نفر از روی مین رد شدند اما عمل نکرد. قسمت بود همان مین والمر

زیر پای نفر پنجم منفجر شود. برانکارد نبرده بودند،

2 ـ 3 تا چفیه می بندند به نبشی سیم خاردار تا چیزی مثل برانکارد

درست کنند. چند کیلومتری حملش می کنند . 45 دقیقه زنده بود. اما

فایده ای نداشت .

وقتی خبر شهادتش را شنیدم، یاد دیشبش افتادم؛ حرکاتش! حال

دگرگونش، اشک هاش و . . .

با خودم زمزمه کردم : آوینی هم پر کشید . . .

20 فروردین ، سال 20 فروردین ، سالروز پرکشیدن سید مرتضا آوینی

گوهرهای خفته در خاک / صفحه 162 / انتشارات مرکز اسناد انقلاب