دیدم داشت گونی سر بندها رُ با وسواس زیر ُ رو میکرد..

پرسیدم : دنبال چــی میــگردی ؟

گفت :
دنبال یه ســر بــند ” یا زهـــرا ” میگردم …

گفتم :
چــه فرقی میکنه ، سربند سـربنده ، یکیش ُ بردار بـــبند دیگه !!!




گفـت:
آخه مـــن بچه یتیمم ، مادرم حضرت زهراست ،
آروزمه اینه که حضرت زهرا من ُ به فرزندی قبول کرده باشه ،
یه لحظه من ُ تنها نزاره

----------------------------------------------------

پ ن:
+
در گمنامی هم مشترکیم ای شهید..

تو پلاکت را گم کرده ای و من هویتم را...