حاج كاظم: بابا... به پیر به پیغمبر من آمده بودم تا مثل یه همشهری دو كلمه حرف بزنم همین، این تنها سهمیه كه باید به تو بدن..

عباس: سهم؟ از این بنده های خدا؟ كی از اینا سهم خواست حاجی؟ مو با خدا معامله كردم نه با اینا، ولشون كن برن، تو رو به امام رضا بزار برن...

حاج كاظم: تو بارها به من گفتی حاجی ولی میدونی كه من مكه نرفتم..

عباس: بچه خیبری همه حاجین،

حاج كاظم: خب دلاور، هنوزم قبول داری بچه خیبرئیم؟!

عباس: ها، ولی بچه خیبری ساكتن، داد نمیزنن!

حاج كاظم: منم قبول دارم، ولی الان جلوی نفستو گرفتن!!!

عباس: بگیرن، بهتر...

حاج كاظم: نه نمیزارم، دیگه قرارمون این نبود، تو جوونیتو سپر كردی!!!

عباس: حاجی جان ای راهش نیست، به مرتضی علی ای راهش نیست، ای راه و كار پره میدون
مینه، اونجا داوطلب می شدن كه برن، اینجا تو دری مجبورشان میكنی!!!