سلام ، سلام ، سلام

وای چه قدر شلوغ بود منظم و مرتب

با دوتا از دوستای خوبم علی و مهران رفتیم . بنده خداها دفعه اول شون بود میومدن افطاری حرم.

افطاری رو که نوش جان کردیم حاضر شدیم که برگردیم به طرف خونه

آه خدا یه چیزها رو دیدم که از عصبانیت می خواستم سرم رو به دیوار بزنم

خانم هایی رو می دیدم که از حرم بیرون نیومده چادر از سر بر می داشتند نمی دونم آقا چه فکری میکرد

حالا این ها خوبه دو قدم اونورتر وضعیت خراب یعنی هنوز گنبد دیده میشد ولی..........................

خدایا امام(عج) را برسون تا از این وضع رهایی یابیم

حالا منو میگی بلند بلند از حجاب میگفتم دوستام میگفتند بابا بسه الان میاد میزنه ها

که بالاخره دوستم علی با جدیت گفت بسه حمید

یکم خشمم با حرفش آروم گرفت. پسر خیلی گلیه

آخر هم با اتوبوس رسیدم خونه

راستی نایب الزیاره همه بودم

 چندتا هم عکس گرفتم

در پناه حق