بهش گفتم: برگشتنی، یه خورده کاهو و سبزی بخر...

گفت: سرم شلوغه، می ترسم یادم بره، روی یه تیکه کاغذ بنویس...

همون موقع داشت جیبش رو خالی می کرد...

یه دفترچه یادداشت و یه خودکار در آورد گذاشت زمین...

برداشتمشان تا چیزهایی که می خواستم رو براش بنویسم...

یه دفعه بهم گفت: ننویسی ها.!

جا خوردم، نگاهش کردم...

به نظرم کمی عصبانی شده بود...

گفتم: مگه چی شده؟

گفت: خودکاری که دستته، مال بیت الماله...

گفتم: من که نمی خواهم باهاش کتاب بنویسم...

دو سه تا کلمه که بیشتر نیست...

گفت: نه....

خاطره ای از زندگی شهید مهدی باکری